گل سوری

یک وبلاگ جدید در بلاگ.اِی اف

ملت من

12 31st, 2009

خیــــال مــن یقیــن مــــن

جنــاب کفــرو دیــن مـــن

بهشت هفتمیـــــن مـــــــن

دیــــار نــازنیــــن مــــــن

کـــوه و کمـــر غلام شـان

قیامتـــــی قیـــــام شـــــان

چــــه آفتــابــــی و آتـشـی

چه مـــردان سر کشــــــی

شهـــادت و مــــــــراد را

بگــوش سنگ سنـگ خود

چــه سخت نعـــره میکشـد

گلــــوی سر زمیـــن مــــن

بــه خـــانــه خـانه رستمی

بخــــانه خـــانــــه آرشــی

بــــــرای روز امتحـــــــان

دلاوری کمــــــان کشـــــی

چــــه سر فـــراز ملتــــی

چـــه سر بلنــــــد مـردمی

کــه خــاک راه شان بـــود

شرافت جبیـــن مـــــــــــن


اگر میشد

12 31st, 2009

اگر ميشد كه دردم را برايت گـريه می كردم

زمين و آسمان را  پيش پايت گريه می كردم

جوانی را وفـــــا را عشق را ديوانگی ها را

بنـــام آرزو در يك لقــايت گــــريه می كردم

اگـــــر ميشد نماز عشق را پيشت ادا كــردن

دو زانو می نشستم ازجفايت گريه می كردم

لبانت گــــــر به تكليفی ز نـــامم داغ می آمد

گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كـردم

اگــــر عيبی ترا نسبت نمی شـــــد در تقلايم

بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كـردم


نامه

12 31st, 2009

از آن بسيار دارم دوست
فصل برگ و باران را

كه جنگل می كند گور ترا ، گيرد كمينگاه ترا
بادام زاران را

از آن گم می كنم خــــود را
ميان صخره های سر بلند و سخت هندوكش

كه از آواز ايمان تو در من شعر ميكارند

از آن ديوانه وارآغــــــاز می گردم
گل سرخ و شايق را

كه از چــــاک گريبان هايشان
فرياد خــــونین تو می ريزد

كه از دامـــانشان
بوی تـــــو می خيزد


بابه نوروزی

12 31st, 2009

بابه نوروزي پير !

سرزمينم را از ياد مبر!

وقتي از اطلس مرجاني خواب جامهء آرامش به تـنـت ميکردي

وقتي از باغ سفر ميکردي

وقتي از ماهي و مهتاب، از هود قصه مي آوردي

وقتي آهنگ بلند از عشق مي نوازي

رگ و ريشهء ناجويي را

وقتي ميخنديدي

وقتي ميرقصيدي

بابه نوروزي پير !

سرزمينم را از ياد مبر!

سرزميني را که مردان جسوري دارد

با خدايان جسور

وقتي از باغچه ئي ، با صداي تبري

اندوه هستان سفيلي را رو به برباد شدن ميديدي

سرزمينم را از ياد مبر!

وقتي آهوئي را بسر نيزه کشيدند

سرزمينم را از ياد مبر!

وقتي سمندي را حلق آويزهء داري کردند

سرزمينم را از ياد مبر!

يا پهلواني را در آتش و خون بنشاندند

سرزمينم را از ياد مبر!

سرزميني را که گام گامش گوريست از جوانمرگان ِ سالها سال عزيز

سرزميني را که مردم ِ سخت سزاوار شهادت دارد

سرزميني را که عشق ميداند و شمشير زدن

بابه نوروزي پير !

سرزمينم را از ياد مبر!

سرزميني را که هيچ شايستگي نيست که آغاز نيابد با وي

از بهار و گل سرخ

هيچ بالندگي نيست که آوازه نگيرد از وي

زير نام هنر و آزادي

بابه نوروزي پير !

خاطر بيغم ازين زخم ولايت مگذر

سرزمينم را از ياد مبر!

حين آواز برنداختن ات در جنگل

يعني حين جنگل شدن ات

و هم آوازي و دست و دل هم آهنگ ات به فراز جنگل

سرزمينم را از ياد مبر!

و تو نيز عابدِ رود کنار گنگا

وقتي از داعيهء ادريس همه دريا ها

به بشارت نفسي رامي و لحني هريوا

سرزمينم را از ياد مبر!

و تو نيز عربِ سال همه سال

سيه پوش شتر در دنبال

وقتي از باديهء سوخته ئي، با سرود يکه خودت ميداني و اُشترت ميداند

عُمر کم ميکني و راه مي پيمائي

ِحين پيوستن صحرا و علف

در سرودت به لبان خشک ات

ِحين دريافتن ِ منزل ِ تنهائي خويش

سرزمينم را از ياد مبر!

و تو نيز اي که در بولوي، در فلسطين

با پرآوازه ترين عشق

عشق ايثار شهادت

عشق دوشيزهء شايستهء کعبه

عشق آزادي و مردان جسور

مرده ئي و ميميري

سرزمينم را از ياد مبر!

سرزميني که مانندِ شما مردان جسوري دارد

با خدايان جسور

سرزمينم را از ياد مبر!


آیین خدا

12 31st, 2009

گـــــر فريـــــــبد مردم چشـمم بياری بـارها

از که بايد داشت چشـــــــم مــردی عيار ها

خانه بردوشم قـــــــــبای خود کجــا برافگنم

برزميــــــــــنم نيست جايی جز ستيغ دارهـا

کو ، کجا شد ، گوهر يکدانه در بازار عشق

جز متــــاع قلب ويران در کف غمخوار ها

در کــنار مکر و بازار دغا ، خر مهره ماند

قدر گــــوهـر کس نداند در صدف طرار ها

تا نـــگه را سکهً چشمــــــــان او بيتاب کرد

می تپم در آتـــــــــــــش مواج آن شرار ها

عشق آئين خـدا و توتيای چشـــــــم مـــاست

گر فريبد چشـــــم مردم بعد ازين هم بار هـا


راه خویش

12 30th, 2009

بیا ای دل که راه خویش گیرم

ره شهری دگر در پیش گیریم

بیا ای دل که منزل در نوردیم

به زیر چنبر دیگر بگردیم

گرفته خاطر استم بی نهایت

بیا ای دل رویم از این ولایت

زحال خویش با دشتی بموییم

زدرد خویش با کوهی بگوییم

نماز غصه با سروی گزاریم

صدای غم به دریایی سپاریم

بیا ای دل سفر در کار بندیم

سوی ملک غریبی بار بندیم

فرود آییم در فریاد گاهی

گلایه سرکنیم و اشک و آهی

من وتو دو کبتور دو هوایی

دو آواره دو عاشق دو رهایی

من وتو دو برادر خوانده ی عشق

در این ماتم سرا وا مانده عشق

بیا ای دل که بند از پاکشاییم

ازین دیوار بندان یک براییم

بیا ای دل بکوچیم و نپاییم

دگر این سورخ خود نه نماییم

بیا ای دل که با اندازه تازه

غم خود را کنیم آغاز تازه

به کنجی رفته آتش برفروزیم

تمام آرزو ها را بسوزیم

زدست آرزو ها خسته ام دل

زدست آرزو بشکسته ام دل

بیا ای دل به پاس همنوایی

به پاس صبح و شام آشنایی

افقهای عزیزی را بتازیم

غروبی را از آن خویش سازیم

نه جانی بیقرار ماست این جا

نه چشمی انتظار ماست این جا

بیا ای دل نه گریه کن نه زاری

به لبخندی و داعی کن زیاری

سلامی ده به اوی وره دگر کن

لبت بر بند و آهنگ سفر کن

فراموش کن که روزی روزگاری

زیاران داشتیم امید یاری

بیا که دست با دست غم خویش

به پابوسی تنهایی برآییم

به دنبال دل آسایی براییم

سراغ گور مجنونی بگیریم

کنار نعش فرهادی بمیریم

خیال یار را به خاک بخشیم

به خاک خسته ی غمناک بخشیم

بیا که خویشتن را سرد سازیم

سر خود را تهی از درد سازیم

بقول یار: درد سر چه فایده

دلی درخون و چشم تر چه فایده

بیا ای دل که باهم یار باشیم

زهم دلبر به هم دلدار باشیم

بیا تا بال و پر گیریم ای دل

جدایی را به برگیریم ای دل

من و تو با جدایی همطرازیم

بیای ای دل به همد یگر بسازیم

علامت زدن به عنوان بی ربطگزارشحذف پیام


رفتن

12 30th, 2009

يار ای يار كجا اين همه بی ما رفتن

و چرا اين همه تلخ،اين همه تنها رفتن

رسم ياری وبزرگ آينه پنداری نيست

رخت برداشتن و يك رهه زين جا رفتن

آنقدر ها به گل سرخ نه زيبا آيد

ريشه در آب سيه كردن وبالا رفتن

تازه افشانده ای گرد سفر از دامانت

آي همزاد مخوان قصه فردا رفتن

ما و در پای گل سرخ خيالت ماندن

تو و اين واحه رها كردن وصحرا رفتن


خلوت

12 30th, 2009

خلوتی كو كه خيالات تو آنجا ببرم

ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم

قصه ام را به كدام آيينه فرياد كنم

شهر خود را به سر راه كی آباد كنم

با راين درد همان به كه تنها ببرم

جلوه شوخ بهارم كه ز رنگ افتادم

مشت اميدم و در سينه تنگ افتادم

آه اگر حسرت امروز به فردا ببرم

گوشه كو كه تسلی كده دل باشد

عاشقی را وطنی باشد و منزل باشد

كه به آن گوشه دل بی سرو پا ببرم

بهتر آنست كه برخيزم و بی هيچ صدا

دست تنهايی خود گيرم و تنها تنها

عشق را وسوسه انگيزم و خود را ببرم

كابل ١٣٦٤


كسی از بستر گلها ی سرخ آواز می خواند

كه گويی عاشقی از عشق ها يش باز می خواند

چه افتاده است ياران، خلوت گلخانه پر پر شد

مگر بشكسته بالی از پر و پرواز می خواند

غزل گل كرده از اندام خار و خس بيابان را

كسی از جلوه می گويد، كسی از ناز ميخواند

به آهنگی كه در خون می نشاند خاطر عاصی

محبت پيشه يی از آيه های راز می خواند


وجود یار

12 30th, 2009

گاه دشت گه دريای زر مي بينمت

اي وجود يار، سر تا پا هنر مي بينمت

موج موج از پيرهن تابيده ميايي به چشم

نازنين! امروز دريايي گهر می بينمت

رگ رگم با ديدنت هنگامه جوشی می كند

خاصه هنگاميكه با رخسارتر می بينمت

ديده بودم جلوه های رويت اما همسفر

آيت قران به دامان قمر می بينمت

هر چه می بينم ترا در خواب و در بيداريم

برگ گل در كاروان های شكر می بينمت

بهار ١٣٦٥